اینجا باشگاه هم اندیشانه...
به وب خودتون خوش اومدین ... اینجا یه جورایی شعبه دو باشگاهه... البته اگه شما کم لطفی نکنید!! اینجا پست ثابت و کامنت دونیه.... کامنتاتونو اینجا بزارین...خوشحال میشم تو بهتر شدن وب کمک کنید... راسی نظر خصوصی و تبلیغاتی ممنووووووووووع!! چطورین؟خوبین؟ چه خبرا؟ چیه؟ بازم از درج نشدن پیامکاتون گله دارین؟ دیگه غصه نخورین...چون من این وبو واسه این ساختم که همه نظرهاتون رو بدرجم! آدرس واسه کسایی که بلد نیستن:پیام نمای شبکه چهار-صفحه ی 370-این باشگاه به جز روزایی تعطیل و روزایی که امید بی معرفتی نکنه ، هر روز به روز میشه! عدد 370 هم که لوگوی باشگاهه! هرکی نرفته نصف عمرش برباد! تو این وبی که من ساختم میتونید هرچی دلتون میخواد بگین! درد دل-خاطره-نکته کلیدی-گردشگری-پیامک های زیبا و فلسفی-جوک-سوتی-پیامک های خنده دار-مطالب طنز-نکته های پزشکی-آیا میدانید!-انتقاد ها و پیشنهاد هایی که نسبت به باشگاه دارین! شکایت هایی که از امید یا پیام دارید رو میتونید اینجا بنویسید... هرچی دلتون بخواد! ولی اینجا قوانینی داره واسه خودش: 1-حتما نظراتون رو اینجا بنویسین....اگه نظرا کم باشه ، معنیش اینه که امید دروغ میگه و نظرا سه چارتا بیشتر نیس!(اگه میخواین ثابت کنین که بهترین باشگاه دنیا هم اندیشانه ، پس دست به کار شین و نظرتون رو بزارین و اینجا رو حسابی بترکونین! 2-نظر خصوصی به هیچ وجه نزارین!...مگه اینکه دیگه خیلی مهم و خصوصی باشه! 3-هم اندیشایی که وب دارن منو با عنوان وبم بلینکن و بهم خبر بدن با چه اسمی بلینکمشون! 4-اینجا واسه آپ کردن به کسی خبر نمیدیم...هرکی با مرام و یه هم اندیش واقعیه خودش میاد اینجا سر می زنه!....هرکی نیاد یعنی نه عضو هم اندیشانه نه بامرام!...هرکی نیاد معنیش اینه که باشگاه رو فراموش کرده! ۵-یه وب دیگه هم دارم که توصیه میکنم اونایی که استقلالی هستن برن اونجا!(www.ababie.blogfa.com/).... اگه هم استقلالی نیستین نرین! چون ما اینجا قراره هم اندیشی کنیم نه درباره تیم مورد علاقه مون بحرفیم! واسه بهتر شدن وبمون ، من یه نظر دارم....اینکه مثل امید من یه مو ضوعی رو با نظرات شما انتخاب میکنم و شما نظراتون رو درباره اش مینویسین!(دیگه نگران پول شارژتون هم نباشین!)... شما هم هر فکری به ذهنتون میرسه ، منو در جریان بزارین! امیدوارم همیشه موفق باشین! زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد. پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.” پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد. سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟” پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.” از طرف شافیه تقدیم به شما... نمیدونم که خوبه یا نه عزیزم! هرچی هست با همه ی کم و کاستیاش ببخش! گفتم بزار یه داستان آموزنده باشه... آخه تو نگفته بودی که در چه محدوده ای بزارم! زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد. پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.” پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد. سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟” پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.” از طرف شافیه تقدیم به شما... نمیدونم که خوبه یا نه عزیزم! هرچی هست با همه ی کم و کاستیاش ببخش! گفتم بزار یه داستان آموزنده باشه... آخه تو نگفته بودی که در چه محدوده ای بزارم! يُبوست وقتي اتفاق مي افتد که کودک درون نقش پطرس فداکار را بازي مي کند.. اگه تو ماشيني و مي بيني پسره با دوست دخترش وايستاده كنار خيابون... البته این مطلب فقط جنبه ی طنز داره ها....شما این کارو نکنید... عطــــــــــــــرتو در هواست...!! می ایی; یــــــــا رفتـه ای...... ____________________________ امـــروز ، _____________________ فاجعــــه يعنى... آنقدر در تو غــرق شـــده ام که از تلاقـــى نگاهـــم باديگرى احســـاس خيانــت ميـــکنم!!! ____________________________________________________ دلتـنگـــــم... هــــــمـــین! و ایــــــن نیــــــاز به هــــیچ زبـــان شاعــــرانه ای نــــدارد... _______________________________________ رفتنِت.... .نبودنت.. ...نامردیت.... هیچکدوم نه اذیتم کرد,نه واسم سوال شد...... فقط یه بغض داره خفم میکنه..... چه جوری نگات کرد که منو تنها گذاشتی؟؟؟ ______________________________________ تو که نمي آيي،.. تاج و تختي براي خودش به هم مي زند.... دلتنگي!!! _________________________ من تب دارم اما! آینه ها هذیان می گویند امشب به جای من تو را نشانم میدهند...!!! ____________________ دست هایم این روزها بوی حافظ می دهند تفال می زنم کنعانم بدجوری یوسفش را می خواهد..! ________________________ نگاه میکنم نگاهی را که هیچی از نگاهم نمیفهمد...! __________________________________________ گريه ام ميگيرد.... وقتي ميبينم... او که همه دنياي من بود ! منت ديگري را ميکشد....!! _____________________ نگاهم کرد و پنداستم که دوستم دارد... نگاهش کردم... در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم... نگاهم کرد ...نگاهش کردم.... دل به او بستم.... بعد ها فهمیدم که فقط نگاهم میکرد.....!!! _____________________________________ درد میگرد قلبم... لبخند میزنم... یادگاری توست.... __________________ همــــه چی آرومـــــه... دل مـن استثنـــــــاست....!!!! این یـــــوسُــــفی هَــــمـ کــِه بــــِه کَنعـــــانَش بَرگَشت اِستِثنا بــــــود تـــو غَمَـت را بُخـــــور... سلام هم اندیشای گل وگلاب! خوبین؟خوشین؟سلامتین؟ اینم یه داستان عالییییییییییییی: داستان زیبای شاخه گل خشکیده ،یکی از بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد، پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید و از آن لذت ببرید! ” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود . تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و … در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد . اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد. محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت. هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد ! اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت . انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود . باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . . آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟! منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !! محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم . برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد . آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام . مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد. هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت: این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه . بعد نامه یی به من داد و گفت : این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : ( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ) مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم اما جرات باز کردنش را نداشتم . خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید. مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد . _ سلام مژگان . . . خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم . مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم . چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم ! مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت . _ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟ در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم _ س . . . . سلام . . . _ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟ یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خوای نگام کنی ! . . . این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم . حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم . تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود . آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود . وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم . نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند ! چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم . مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . . حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد . داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . . قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند . بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد. ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد . به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . ( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . . بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته . اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … ) گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست …. چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد. اکنون سالها ست که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم. ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم..! “![]()
برچسبها: هم اندیشان, گپ, گپی با هم اندیشان![]()
برچسبها: شافیه, خانم بهزاد, شافیه وخانم بهزاد![]()
برچسبها: شافیه, خانم بهزاد, شافیه وخانم بهزاد![]()
بده بگه خواستي بري توالت کلمه wc
رو به 8282 بفرست تا آمار بدم خاليه يا نه.
قيمت 75تومان... ![]()
![]()
كنار پاش ترمز بزن و داد بزن بگو ( ديگه نبينم به من زنگ بزنيا... )
بعد هم گازشو بگير و برو
ثابت شده اين کار خيلي حال ميده!!!![]()
کسی که عطر تو را زده بود ؛
در خیابان از کنار من گذشــــت !
و این یعنــــی:
قتـــل غیـــر عمــــــد![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


